![]() |
![]() |
|
|
اون اوایل که اومده بودم خیلی تنها بودم . تا اینکه با آتنای عزیز آشنا شدم . آتنا با حرفها و نوشته هاش و با جوابهایی که به نوشته های من میداد منو از تنهایی در آورد . روزی که این مطلب رو نوشت که میخواد وبلاگش رو حذف کنه خیلی ناراحت شدم . دیگه حال و حوصله آپ کردن نداشتم . یه روز اومدم دیدم که رفته و دیگه خبری ازش نیست . دیگه اصلا حال ورود به اینترنت رو هم نداشتم . چند روزی الاف و بیحال بودم . حالا تصمیم گرفتم برای خودم و برای بقیه کسانی که مثل من با آتنا آشنا بودند ، این وبلاگ رو باز کنم . هرچند که آتنا نیست ، ولی من براش می نویسم . تا وقتی دوباره برگشت بدونه که تو این مدت به یادش بودم . شما دوستان هم اگه مطلبی برای آتنا داشتید ، پیام بگذارید تا براش ثبت کنیم . اگه کسی هم مایل باشه میتونه رمز عبور دریافت کنه |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 1:47 توسط تنها |
|
|
چند روزی است که حس می کنم دستانم دیگر با هم هماهنگ نیستند ... نمی دانم دست راستم کوتاه شده یا دست چپم بلند ، اصلا نمی دانم ملاک را اندازه ی کدامیک قرار دهم اما فقط این واضح است که دیگر هم تراز نیستند! برای گریز از این حالت، بهتر می بینم قلم را کنار بگذارم ... ننوشتن بهترین کار ممکن در حال حاضر است ... سیاهی چسبناک شب را با تمام ِ پست هایی که تک شان را با تمام وجودم دوست می دارم تمام می کنم این وبلاگ بعد از یک هفته، بطور کامل حذف خواهد شد برای تمام دوستان خوب و اندیشمندم که در این چند ماه، با نگاه مهربانشان آسمانم را ستاره باران کردند بهترین ها را از خداوند مهربان خواستارم آرزومند آرزوهای شما آتنا ... کناره های آبی شمال ------------------------------------ این آخرین حرفهایی بود که آتنای عزیز در چهارشنبه 27 بهمن نوشت و ... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 6:41 توسط تنها |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1387 اسفند 1386 |
|
RSS
|