تبليغاتX
سیاهی چسبناک شب
به من هم پسورد میدهید؟!!!!







نه ... این یک شوخی بود ... تمام شده ام من، چند صباحی است
آمدم بگویم که خوشحالم که در دفتر یادبود شما، خاطره ای زیبا شدم ... این بهترین هدیه ی خداوند است
از خدا ممنونم که همان چند سطری که گاه به گاه مینوشتم، در خاطره ها ثبت شد و همه یادشان خواهد ماند که روزی، یک نفر، کمی دور تر، در حوالی ساحل شمال، آرزوهای دخترانه اش را هجی میکرد و بهار نارنج را ریسه میکشید و چشم به راهه صبحی بود که بتواند از ته دل بخندد بی آنکه صدای خنده اش گناه باشد
....
انگار قسمت نبود بيشتر بمانم این طرف ها ...
من دست هايم را دوست داشتم .... مي خواستم بنويسم با اين انگشت ها .... ده تا انگشت مثل ده فرمان موسي است وقتي دست هاي او را فشار مي دادم و مینوشتمم که كه دوستش دارم .... چرا این شهر نخواست ببيند خنده هایم را ؟ ... اما اشكال ندارد ...نه! خيال نكنید ديگر من همان دخترك شاعر هستم... مدتي است سنگ شده ام در اين حوالي ... باران كه نزند جلگه هم ترك مي خورد چه برسد به من! صداي جيرجيرك ها آزارم مي دهد... اين صداي از خشكسالي مي گويد.... من هم كه ديگر دست هايم بسته است
من بارها را بسته ام ... دلم تنگ مي شود برای خودم ... اما نگران نیستم .... قدم اول را كه برداري جاده خودش تو را مي برد ....
جرم من عاشقي بود كه حكم دادند به سنگسارم .... اينجا سنگ نداشتیم قديم ها ... تمام مسير بهارنارنج بود زير درخت ها ... مي گفتند مي خواهند براي دخترکشان تاج بهار نارنج ببافند، ‌چه شد برايم سنگ مشت كرده اند ؟ ... نمیفهمم
من بايد از خودم بروم ... يك مشت بهار نارنج يادگاري میگیرم از این صبح دم های اردیبهشت تا روزي كه شايد به خودم برگردم وفارغ از حقارت نگاههای سوخته دلان دروغین آزادانه بنویسم ... آزادی شیرین است

(تنهای عزیز ... خوب یادم هست دوستی زیبایمان را ... از سناریو ها .. از بابک بیات .. از کیمیایی ... حیف که برزخی نگاهها نتوانستند ببیند بودنم را ...آنقدر با کلمات حقیرشان برایم نشوتند که خسته شدم و رفتم ... بگذریم که گذشته است همه چیز و تمام شده)
+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 18:28  توسط تنها | 
و رفت تا لب هیچ
 و پشت حوصله نورها دراز کشید
و هیچ فکر نکرد
 که ما میان پریشانی تلفظ درها
 برای خوردن یک سیب
چه قدر تنها ماندیم

ادامه مطلب

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 0:5  توسط تنها | 

اون اوایل که اومده بودم خیلی تنها بودم .

تا اینکه با آتنای عزیز آشنا شدم .

آتنا با حرفها و نوشته هاش و با جوابهایی که به نوشته های من میداد منو از تنهایی در آورد .

 

روزی که این مطلب رو نوشت که میخواد وبلاگش رو حذف کنه خیلی ناراحت شدم .

دیگه حال و حوصله آپ کردن نداشتم .

یه روز اومدم دیدم که رفته و دیگه خبری ازش نیست .

دیگه اصلا حال ورود به اینترنت رو هم نداشتم .

چند روزی الاف و بیحال بودم .

حالا تصمیم گرفتم برای خودم و برای بقیه کسانی که مثل من با آتنا آشنا بودند ،

این وبلاگ رو باز کنم .

هرچند که آتنا نیست ، ولی من براش می نویسم .

تا وقتی دوباره برگشت بدونه که تو این مدت به یادش بودم .

 

شما دوستان هم اگه مطلبی برای آتنا داشتید ،

پیام بگذارید تا براش ثبت کنیم .

اگه کسی هم مایل باشه میتونه رمز عبور دریافت کنه

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 1:47  توسط تنها | 

چند روزی است که حس می کنم دستانم دیگر با هم هماهنگ نیستند ... نمی دانم دست راستم کوتاه شده یا دست چپم بلند ، اصلا نمی دانم ملاک را اندازه ی کدامیک قرار دهم اما فقط این واضح است که دیگر هم تراز نیستند!

برای گریز از این حالت، بهتر می بینم قلم را کنار بگذارم ... ننوشتن بهترین کار ممکن در حال حاضر است ... سیاهی چسبناک شب را با تمام ِ پست هایی که تک شان را با تمام وجودم دوست می دارم تمام می کنم

این وبلاگ بعد از یک هفته، بطور کامل  حذف خواهد شد

برای تمام دوستان خوب و اندیشمندم که در این چند ماه، با نگاه مهربانشان آسمانم را ستاره باران کردند بهترین ها را از خداوند مهربان خواستارم

آرزومند آرزوهای شما

آتنا ... کناره های آبی شمال

------------------------------------

این آخرین حرفهایی بود که آتنای عزیز در چهارشنبه 27 بهمن نوشت و ...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 6:41  توسط تنها | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ

نوشته های پیشین
اردیبهشت 1387
اسفند 1386
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان