
روزنوشت
گوشی تلفن را که می گذارم زمین هم خنده ام می گیرد و هم می ترسم! با خودم می گویم، فقط سه تا هستند...!
باید تا غروب نگهشان داشته باشم و هیچ راه فراری هم نیست! درب حیاط را كه برایشان باز مي كنم تمام مسیر حیاط تا اتاق را یک نفس می دوند و موجی از نشاط و شادی را به خانه می پاشند. سفارش ها از طرف مادرانشان به من می شود و آنها می روند و من می مانم و جانوران شیطانی که یکی از آنها هنوز نرسیده عروسک تپل من در دستش است . صداي جيغ و فرياد شان مرا هم ذوق زده می کند و با هم چهار نفره جیغ میکشیم و آنها از ته دل میخندند.
«شیک شیک، من شوجه ام!» خنده ام می گیرد و در حالی که سعی میکنم آن یکی دیگر را از بالای سنگ آشپزخانه پایین بیاورم، برای آرام کردنشان می گویم: خوووب حالا با هم بازی میکنیم. قرارمی شود با هم نقاشی کنیم. تنها چیزی که من می توانم بکشم یک جوجه است. می کشم و بچه ها از خنده ریسه می روند و من دلم غنج می رود از دیدنشان. یک ساعت هم نمی گذرد که من پر مي شوم از بودن و نفس مي كشم، بعد خسته می شوند و بعد از کلی دعوا بر سر آنکه کدام یک در بغل من باشد و کدام یک روی تخت من و کدام یک روی بالشت نارنجی (!) قرار میشود برایشان قصه بگویم. شروع میکنم و بچه ها با دهان باز به خیال پردازی های من گوش میدهند. هرچند قصر روياهاي من هميشه ديوار هايي خيالي دارند و هيچ شهریاری در آن مرا نمي خواند به تماشاي باغ .من اما آنچه از من دريغ مي شود را با اين صورت های ملوس قسمت مي كنم و هیچکس نمی داند كه چقدر هميشه منتظر بودن و هميشه نرسيدن سخت است. اول قصه یک عروس روياها می گذارم و پايان قصه خط اش ميزنم تا آنها بتوانند زندگي كنند كه عشق سركش نامشروط بدون مرزو قاعده و چارچوب جلوي زندگي كردنشان را مي گيرد...
.....
-خاله من بزرگ شدم میخوام مثل تو معلم بشم.
-خیلی خوبه عزیزم. ولی من که معلم نیستم
- پس چرا عینک میزاری وقتی کتاب میخونی!!
...
* منم میخوام کامران و هومن بشم (!)
-آفرین شیطون، حالا چرا دو نفر؟ کامران و هومن؟! یه نفر هم بشی خوبه ها!
* مگه کامران و هومن دو نفره؟!!
.......
# عمه منم شوجه میشم. شیک شیک
-باید بگی جوجه. بگو با من: جو ... جه!
# جو... جه
-آفرین پسر خوشکلم. حالا بگو جوجه
#شوجه!
.....
هنوز ساعت مانده تا وقت آمدن مادرهایشان. بچه ها جیغ کشان به حیاط می روند و من در درگاهی ايستاده ام و بچه ها را نگاه میکنم .یک سوسک گنده گوشه ی حیاط می دود و بچه ها داد مي كشند كه مي شود برويم جلو سوکس (!) را ببينيم ؟ من سري تكان مي دهم كه برويد و به بچه ها مي گويم مواظب باشند وخودم هم مي روم جلو .یکی از بچه ها که دست میزند به سوسک ، سوسک می پرد و مي دوند سوي من و جيغ مي كشند. دورم حلقه می زنند. با هم جیغ می کشیم و باز بچه ها در آغوش من از خنده ریسه می روند.
...
-خاله بچه ات کجاست؟ تو چرا بچه نداری؟
-تو راهه !
*پولی استیشن داره؟ با باباش رفته پارک سرسره بادی سوار بشه؟! بگو بیاد با ما بازی کنه من گازش نمی گیرم. قول میدم اذیتش نکنم!!
....
هوا حسابی گرم شده. بچه ها را هر طوری شده در اتاق سرگرم میکنم. بچه ها دست مي زنند و شعر مي خوانند و طول و عرض اتاق را می دوند. دعوایشان می شود، جیغ می کشند، گاز می گیرند، گریه می کنند، من هم کنارشان می نشینم و با هم گریه می کنیم و آنها با تعجب به من نگاه می کنند و دوباره از خنده در آغوش من ریسه می روند، از کابینت آشپزخانه و میز و تخت بالا می روند و من به پنجره نگاه میکنم و به هیچ چیز نمی خواهم فکر کنم در این عصر داغ تیرماه بی وطنی....
+ نوشته شده در ساعت توسط آتنا |
این عکس چقدر من را یاد این روزهای ما می اندازد. چقدر شبیه حال و هوای ماست وقتی دست و پا میزنیم شاید کورسوی سپیدی ببینیم و دلخوش شویم به اینکه روزی بتونیم طعم آزادی و زندگی را بچشیم... اما افسوس... ………… چه کسی بر مزار بهار نارنج های سنگسار شده مرثیه ای خواهد خواند؟ چه کسی به تنهایی نرگس ها و سهراب ها خواهد اندیشید؟ رستنی ها از ریشه می سوزند، ساقه و گلبرگ را چگونه می توان دید؟! کدام اندام با این صدا ها خواهد رقصید؟ نوا ها غم انگیز تر می شوند و به تدریج همین نواهای غم انگیز در حنجره ها خاموش می شود. چه کسی اشتیاق به دیدار خورشید خواهد داشت وقتی بوی مردار پیچیده است در کالبد های دروغین؟ چه کسی دیگر از عشق می تواند بنویسد وقتی زیر همین آسمان سیاه هم کلاسی هایم بر گورستان آرزوهایشان چمپره می زند؟ ... در اين غروب تابستانی مثل يك کاغذ مچاله شده هستم زير تابش آفتاب در این نفرین شهر خاکستری و در دستان زنان خفته ای که شوق پرواز را استغفار میکنند و قاب خنده هایم را با دعای ندبه مطهر میکنند تا مبادا بی عصمتی های دستهایم طلسمي باشد بر تارک بودنشان و میترسد از جام های آبرویی که به یک نفس سر میکشمشان تا ته خيره نگاه مي كنم به آسمان سوزان وبه دنبال خودم مي گردم و گرمای هوا که هروله میکند میان خنده هایم .... گم شده ام به دنبال سرزمینم می گردم در این حوالی ِ داغ بی وطنی دستهایم ترک خورده ی سرمای دی و شلاق خورده ی کراهت نگاههای هرزه ی هر روزه و به زنجیر شده ی بند های بودنند! ... دیگر چه کسی بر آزادگی های سوخته اشکی خواهد ریخت، وقتی انسانیت هنوز همبستر تاریکی می شود و نطفه ی سیاست از آن زاییده می شود؟ دیگر کدام کوبه، درب خانه ی ما می شود وقتی سرزمینمان عروس تاریکی است و هر شامگاه به حجله ی سیاهی و مرگ می رود؟ .... مرا پناه دهید! گم شده ام، سردم است..... ............................................................... پ.ن) نمی شود بی تفاوت بود به این کار رضا پ.ن دوم) سر اومد زمستون را بشوید
+ نوشته شده در ساعت توسط آتنا |
کجای این شهر، پشت کدام دیوار، کنار کدام پنجره، می شود ایستاد و به تو فکر نکرد؟ که در حرای دستان تو بود که رسالت پیامبری نوشته هایم را به دوش کشیدم شهریار من... .................................................. پ.ن ) با بیحوصلگی نشسته ام جلوی تلویزیون و به صفحه اش نگاه می کنم، از صحبت های دکتر سازگارا گرفته تا ماجرای فوت مایکل جکسون، از بمبگذاری های انتحاری تا سخن رانی های جنگ طلبانه، از سریال های تکراری تا کمربند های لاغری، همه را نگاه می کنم ... دمی نمانده آدمیان، دمی نمانده به......! 
+ نوشته شده در ساعت توسط آتنا |
من می نویسم! گاهی نوشته هایم را خط می زنم ... گاهی آنها را پاره می کنم ... گاهی آنها را برایت پست می کنم ... گاهی آنها را قاب می گیرم ... گاهی آنها را می سوزانم .... گاهی آنها را به تو تقدیم میکنم... گاهی برایت می خوانمشان اما .... با تمام اینها، برایت می نویسم تا یادت نرود که دوستت دارم! 
+ نوشته شده در ساعت توسط آتنا |
به هم کلاسی ام، به هم کلاسی ات، و به نام های گمنامی که هرگز "ندا" نمی شوند و هیچکس برایشان مرثیه ای نخواهد نوشت درد بودن نگاهم را که از کناره ی صفحه ی سکوتم می شنوید؟! گویی صدا می زند غریبی حضورمان را که تنهایی مان هم تنها شده است ؛ هر چه با هم تر، تنها تر ... چه خون تازه ی محزونی است زمزمه ها، فریاد توسنی درد وشراب نوشتن آوای سکوت من است به میهمانی است از کلمه هایی که هر کدام پیامبری از دچار بودن به هم نشینی با گریه های خداست .... مرا کنار خود بخواهید با همین دستان خالی که قلم زِه شده کمان آرش به دستم ودر میهمانی زمزمه هایم اسیر بودنم را کنار نامتان آزاد می کنم تا با اسیری خنده هایتان لمحه ای بیا سایم و...... نگاه هایمان باهم تنها شوند و روایت کنند از نغمه هایی که تنها کنار هم به پاکی وجودی مثل شما به خاک افتاد و زمزمه ی سکوت و بی توجه ی بیهوده وجودهای زندگی شدند .... آخرین کلمه ام را قاب می گیرم کنار نوار های همیشه سبز، و شما در قامت یک موذن، اذان عشق بگوید بر این آزادگی ها که مسیر بی شما همچنان جاری است و میل به نوشتن بیش از اینهاست اما سبد کلماتم خالی است
+ نوشته شده در ساعت توسط آتنا |
وقتی از فاصله ها خسته ام وقتی دلتنگت ام وقتی کلافه ام وقتی خوابم میاد وقتی می ترسم وقتی وقتی وقتی... نه شعر میخوام و نه کلمه و نه صدا فقط میخوام باشی بغلم کنی باشی 
+ نوشته شده در ساعت توسط آتنا |
تق تق تق :" آتی کجایی؟ ما رو یادت رفته باباجون. بیا یه کم پیش ما دیگه. چیکار میکنی با اون کتاب ها، بیا تو اتاق، مادرت رو بزار کنار، دل من برات تنگ شده ...! .... می شود نوشت از پدر... ... قبل تر ها حوصله داشتیم، یعنی حوصله داشتم و حوصله داشت و با هم میگفتیم از بحث، جنجال، کش مکش، شعار پشت شعار، کتاب پشت کتاب، و خنده هایی که فقط خودمان می فهمیدیم و اخم های مامان و ردی از روزهای در به دری و این تکه شعر از پروانه که برایش نوشتم و او خواند و چه تلخ خندید :" میخواست اهلی اش کند پدر، دختر وحشی گستاخ سرکش را/ شوهرش داد پدر/ دخترک اهلی شد/ یک زن خانه دار شد دخترک/ ..." زهر خنده هایش و جمله ی همیشگی اش که" نمیفهمت دختر، دوری از من، دوری از ما، کجای میری تنهایی، این مسیر خردت میکنه!! ... این روزها اما رو به روی بابا، پشت شیشه که می ایستم مرا نمیبیند . نگاهش میکنم و در صورتش به دنبال شاد ترین لحظه زندگی اش میگذرم ... شادترین؟ مکث می کنم .چقدر این واژه غریبه است، شادی را می گویم . آنکه در پشت کالبدش یدک می کشد، ویرانه ی سالها در به دری است از بهمن 57 تا این روزهای ِانتهای انقلاب! به او نگاه میکنم و در قاب نگاه من، تنها همدم من در این چهاردیواری ِ خانه می نشیند. و با دور شدنش به حجم تنهایی هایی فکر میکنم که گاهی با اون کنار زده میشد و می ترسم از فکر کردن به همه چیز .... با پای چپم در را باز می کنم ... در ِ اتاقشان به من پوزخند میزد و خاطرات برایم ریسه می شوند، صدای بابا میپیچد در ذهنم:" آتی کجایی؟ ما رو یادت رفته باباجون..." -"بابا خوابی؟ تو هم منو دیگه یادت رفته باباجون...؟! ................................... پ.ن) روز؟!؟ پدر؟!؟ روز ِ پدر؟!؟ مبارک... 
تق تق تق
+ نوشته شده در ساعت توسط آتنا |